November 18, 2005

سيد ضيا، هويدا و احمدي‌نژاد -بهنودِ ديگر- مسعود بهنود

Friday, November 18, 2005

آدم ها با فرصت هاي نادري که زمانه شان در اختيارشان قرار مي‌دهد، گونه گونند. و بر اساس کرده‌هاي خود گليم بخت مي‌بافند. امروز صدمين روز دولت احمدي نژادست. در مقابل هزاران سوال که در سرهاست می‌توان رجوعي به تاريخ کرد.

تاريخ معاصر ايران – صد ساله بعد از مشروطيت – از يک نگاه به دو بخش آزادي و ديکتاتوري تقسيم مي شود. که اولي به نسبت کوتاه و دومي در عمل بلند بوده است.

نسبت يک به چهار. اما مي توان گفت اصولي هست که در هر دو دوران بر اساس قانوني نانوشته از مملکتداري ثابت مانده است. و يکي از آن اصول به کساني مربوط مي شود که در رأس ماشين اجرايي کشور نشسته اند، بي توجه به ميزان قدرت و نفوذشان که گاه کم و گاه زياد بوده است. اين افراد که شامل مي شود بر پنجاه و سه رييس دولت همگي از بستر تجربه هاي زمان بيرون آمدند، به جز استثناهايي اندک. مانند اميرعباس هويدا، سيد ضيا طباطبايي و همين آقاي احمدي نژاد، که ناگهاني بر صدارت دست يافتند. حتي بعد از انقلاب ها و کودتا ها نيز چنين نبود که کساني بي تجربه بر چنان پايگاهي تکيه زنند. عموماً کساني بودند که نامشان پيش از نشستن بر آن صندلي براي اکثريتي از مردم شهرنشين آشنا بود و کردارشان قابل پيش بيني، درس اين کار خوانده و مشق فراوان کرده بوند و عملکردشان براي جامعه شهري آشنا بود. همين امر باعث مي شد که با تغيير دولت ها نگراني هاي عمومي و احساس امن و امان از جامعه تعيين کننده شهري گرفته نشود.

سيد ضياالدين طباطبايي يک طلبه ماجراجو بود که در روزهاي آشفته جنگ جهاني اول، با انتشار يک روزنامه جنجالي و بدگويي مدام از صاحبان ثروت و قدرت، و در عين حال ارتباط جدي با سفارت بريتانيا که در آن زمان قدرتي فراگير در کشور داشت و به نوعي ايران را تحت الحمايه قرار داده بود، وارد صحنه شد. سيد در آن آشفته بازار که حکومت دموکراتيک – مشروطه سلطنتي واقعي – گرفتار دولت هاي درگذر و دعواهاي حزبي و جناحي و قدرت هاي محلي ماجراساز بود، سرانجام که از درزي در تاريخ بهره گرفت، همراه يک دسته نظامي و با حمايت سفارت بريتانيا در تهران، در دوران فترت مجلس، تهران را فتح کرد و به زور و اکراه از شاه حکم نخست وزيري گرفت. از آن تعبير به انقلاب کرد.

نخست وزيري اميرعباس هويدا، دو سال بعد از زماني آغاز شد که شاه قدرت بلامنازع خواست و اصلاحات مشهور به انقلاب سفيد آغاز کرد. براي پيشبردن اين انقلاب که بنا به خواست شاه مي بايست اساس گذشته کشور را به هم ريزد و طرحي نو در اندازد – که اين بار نيز به شهادت اسناد، دموکرات هاي آمريکايي خواهان آن شده بودند تا از افتادن کشور به دست کمونيسم جلوگيري کنند – بايد چهره هاي قديمي دور انداخته مي شدند و افراد تازه در دولت قرار مي گرفتند. اکثر اين افراد مشخصه شان درس خواندن در آمريکا – نه چنان که تا آن زمان معمول بود در دانشگاه هاي اروپا – و پذيرش فرهنگ آمريکايي – البته بدون دموکراسي آن – بود. گروهي به رياست حسنعلي منصور حزبي تشکيل دادند و به سرعت خود را به دولت رساندند. هويدا دوست از دوران جواني منصور بود و جز کوتاه مدتي در شرکت نفت، سابقه اي در دولت نداشت. اما در دولت منصور که همه جوان و معتقد به الگوگيري از نظام آمريکا بودند، هويدا به وزارت دارايي منصوب شد. و کمتر از يک سال بعد که حسنعلي منصور به تير تروريست هاي اسلامي کشته شد، هويدا به عنوان محلل وارد کار شد. انگار بعد از چهل سال همان سيد ضياالدين طباطبايي بود، اما برعکس.

هويدا طول مدت رياست دولتش نه که چند ماه نبود بلکه رکود شکن شد و سيزده سال به درازا کشيد. اگر در دوران سيد ضيا در شاه تلاشي براي کسب قدرت نبود برعکس در زماني که هويدا بر سرآمد شاه همه قدرت را مي خواست. سيزده سال صدارت هويدا از نظر اقتصادي و اجتماعي بهترين دوران زندگي کشور در اين صدساله بود. گرچه که هر چه زير نظر شاه مي گذشت – ساواک، ارتش و تقسيم امتيازات اقتصادي و اجتماعي – از ديد جامعه مدرن و تحول خواه، نشانه ديکتاتوري خشن و بي باک بود. چنان که دو سال بعد مردم همه آن شيريني ها و پيشرفت ها را که نصيبشان شده بود، ناديده داشتند و آماده کاري شدند که بعد از هويدا زمانش رسيد، انقلاب.

آن چه سيد ضياالدين طباطبايي را در صد روز به بدنامي کشاند و اميرعباس هويدا را سيزده سال نگاهداشت، موضوع اين مقال است. بدون قضاوت درباره عملکرد کلي آن ها.

سيد ضيا در صدارت اساس را بر نمايش گذاشت و بر دين فروشي و ايجاد رعب در مردم و مخالفان خود. از اولين اعمالش اين بود که تظاهر به ديانت و به خصوص مذهب شيعه را راس امور دولت گذاشت. نظاميان را حاکم کرد. به تندي باورنکردني شروع به کار کرد، همه بزرگان و سرمايه داران کشور را به بهانه مبارزه با مفاسد اقتصادي به زندان انداخت. براي پيشبرد کاري که به عهده گرفته بود، زنان خياباني را جمع کرد، مشروب را از کافه ها و هتل ها ممنوع کرد، در ميهماني هاي رسمي دوغ گذاشت و گذاشت که خبرش همه شهر را پر کند. خيابان هاي تهران را متظاهرانه پاکسازي و رنگ کرد. و شعارهاي مردم فريب پشت هم. او و براي پيشبرد چنين مجموعه اي نظاميان را قدرتي چنان بخشيد که صد روز بعد خودش را در درشکه اي نشاندند و به تبعيد فرستادند.

اميرعباس هويدا کاري برعکس اين پيشه کرد. اساس را بر فروتني و مردمداري گذاشت. حداقل دخالت در زندگي عمومي مردم. و بي هيچ تظاهري. گاه که شاه دچار تندروي مي شد او بود که در پشت صحنه به آرامش و مردم داري و ميانه روي به اصلاح مي کوشيد. يک تن دشمن نداشت. چنين بود که مردم ندانستند چگونه شد که محلل تبديل به نخست وزيري شد که ابد مدت به نظر مي آمد. سرانجام نيز به تصور آن که چون در هيچ بدکاري و فساد دست نداشته است، دليلي براي ترس ندارد، از برابر امواج سهمگين انقلاب نگريخت. خودش با پاي خود به انقلاب تسليم شد، به هواي محاکمه عادلانه اي که حضور افرادي چون آيت الله طالقاني و مهندس بازرگان برايش تضمين گر آن بودند.

فارغ از سرنوشت غم انگيز هويدا که در بدترين زمان ها، به عدالت دل سپرد. و فارغ از پايان کار سيدضيا که در باغ خود در سعادت آباد – همان جا که امروز زندان اوين است – تا آخرين لحظات عمر بازي با قدرت مي کرد، مي توان انديشه کرد که چرا آن دو از نظر تاريخ و مردمان هم عصر دو سرنوشت جدا يافتند. بسياري از کسان براي مخالفت و دشمني با شاه آخرين جز اين استدلالي ندارند که چرا هويدا را به آن سرنوشت وانهاد، و خواست که او را قربان کند و کرد.

سيد ضيا در عين بي تجربگي به خود غره بود، آن هم در سي سالگي. هر آن چه را در سر داشت عين و مطلق حق مي ديد. گرچه يک روز قبل از کودتاي سوم اسفند و گرفتن صدارت عبا و عمامه را رها کرد، اما هرگز از دين فروشي پشيمان نشد. تظاهر به دينداري را اصل گرفت و براي مطلق هاي ذهني خود آماده بود تمام هستي کشور را فدا کند. کابينه سياهش تنها عارف قزويني آواز خوان و شاعر احساساتي را خوش آمد و احيانا عشقي شاهزاده رمانتيک و جوان که مانند سيد از همه کس بي زاري مي جست و سعادت کشور را در گذر از حمام خون مي ديد

اميرعباس هويدا در حقيقت نه ديني داشت و نه دين فروشي مي کرد. در اروپا بزرگ شده بود و وظيفه دولت را در حفظ آرامش و خدمت به مردم – و در عين حال امکان دادن به اجراي طرح هاي بلندپرواز شاه - مي ديد. برخلاف سيد ضيا روشنفکر بود، از دنياي مدرن و ارزش هاي آن خبر داشت، اگر سيد ضيا جز چند آخوند و نظامي – و البته کارگزاران سفارت فخيمه – کسي را آدم نمي شمارد، هويدا براي همه کسان از معلمي ساده تا روستايي ساده تر احترام قائل بود و از تندروي گريزان. ساده زيستي اش براي تظاهر نبود. نه از سجاده همواره گشوده مادر متدينش شرم داشت و نه کاري به دين مردمان. معقتد به مدارا و تسامح بود.

سيد ضيا در بهترين دوران، در اوج دموکراسي که تاريخ ايران در حسرتش مانده، بر سر کار آمد و پايه ريز ديکتاتوري و تعطيل مشروطه شد. هويدا در بدترين دوران – اوج تمايل شاه به ديکتاتوري و تشويق او توسط جهان دو قطبي – مجال يافت و اگر پايان کارش چنان شد که شد. به بد اقبالي ملت و خطاهاي شاه و دنياي دو قطبي زمان بستگي يافت.

اما چون سال ها بگذرد. اين درس از آن دو بر سينه تاريخ بي دروغ مي ماند که آنان دو کس بودند با دو روانشناسي مختلف. اولي در دامان يک خانواده روحاني سخت گير و مستبد بزرگ شده بود و دومي در لبنان و اروپا، با دانستن چهار زبان و شناخت جهان. سيد ضيا جز دوستان مانند ايپکجي ارمني و ميرزا رضا عصار کسي نداشت. هويدا فهرست بلندي از بزرگان عصر خود از سارتر تا آيزا برلين، از فرانسوا ميتران تا فرانس فانون را در زمره دوستان و آشنايان داشت.

دولت سيد ضيا در صد روزگي، همه را به ستوه آورده بود و سرنگون شد. همکاران آن دولت همه عمر از آن سه ماه همکاري با سيد پشيمان ماندند. اين را در صدمين روز دولت احمدي نژاد نوشتم.

http://behnoudonline.com/2005/11/051118_011820.shtml